الگوریتم حکمرانی محتضر: از کابل تا تهران، آناتومی بازتولید بحران
هنگامی که قدرت در پیوند میان ناکارآمدی اقتصادی، فرسایش مشروعیت و انسداد اصلاحات گرفتار میشود، بهناچار به یک الگوریتم اولیهتر عقبنشینی میکند، تقلیل تمام کارکردهای پیچیده حکمرانی به سه متغیر عریان شامل کنترل رفتاری، تجارت زیرزمینی و مدیریت جنگ دائمی. در این حیاتوحش آسیبدیده، مهم نیست که پرچم افراشته بر فراز کاخها نشان سرخ ستاره کمونیستی باشد، یا عمامه یک حکومت مذهبی در خاورمیانه، یا تصویر یک فرمانده امنیتی در قفقاز؛ چرا که سیستمهای اقتدارگرا در مرحله متاستاز خود، فارغ از پوششهای ایدئولوژیک، به رفتارهایی کاملاً همسان مبتلا میشوند. قدرت در بستر مرگ، ساختارها را تهی میکند و پناهگاهی جز شبکههای سایه، نیروهای نیابتی و بازتولید مستمر بحران نمییابد.
نگاهی به اتوپسی رفتار اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر ۱۹۷۹ آشکار میسازد که چگونه تشکیلات اطلاعاتی و سیاسی یک ابرقدرت میتواند در اثر فلج شناختی، خود را به درون یک فاضلاب پرتاب کند. اسناد از طبقهبندی خارجشده آرشیو میتروخین و پروندههای دفتر سیاسی KGB برملا میکنند که مداخله نظامی در افغانستان برآمدِ دستپاچگی دم-و-دستگاه امنیتی مسکو بود. یوری اندرپوف و گزارشهای دفتر اطلاعاتی مسکو با بافتن شبکهای از شایعات و پارانویا، تصوری موهوم ساختند مبنی بر اینکه حفیظالله امین (رهبر جناح رادیکال خلق که پیشتر نورمحمد ترکی را به قتل رسانده بود) در آستانه چرخش استراتژیک به سمت واشنگتن و تبدیل شدن به مهره CIA است. کودتای ثور ۱۹۷۸ و سرنگونی داوودخان، افغانستان را در میان دو جناح خلق و پرچم به آشوب کشیده بود. خلقیان با اصلاحات شتابزده ارضی و سرکوب خشن سنتهای قبیلهای یا دینی، آتش قیامهای روستایی را افروخته بودند. پاسخ مسکو اجرای «عملیات آگات»، تصفیه فیزیکی امین و به قدرت رساندن ببرک کارمل بود. ارتش سرخ با دکترین نبرد کلاسیک زرهی وارد کوهستانهای هندوکش شد. ارتش شوروی به درون زمین بازی ناهمتراز سقوط کرد. در سوی دیگر این، مثلث واشنگتن، اسلامآباد و ریاض با خونسردی تمام، بستر آسیبدیده افغانستان را به یک آزمایشگاه بزرگ برای مهندسی جهاد تبدیل کردند. زبیگنیو برژینسکی و سازمان CIA در قالب «عملیات سیکلون» صدها میلیون دلار را تزریق کردند تا شوروی را در باتلاق فرسایشی خود گرفتار سازند. دستگاه اطلاعاتی پاکستان (ISI) نیز به عنوان پیمانکار میدانی، توزیع پول و سلاح را عهدهدار شد و منابع اصلی را به رادیکالترین گروهها مانند حزب اسلامی حکمتیار اختصاص داد. تحویل موشکهای استینگر برتری هوایی بالگردهای میل-۲۴ شوروی را سلب کرد، اما کالای واقعی که در این آزمایشگاه تولید شد، ایدئولوژی بود. شبکهای متراکم از مدارس دینی دیوبندی در طول خط دوراند، هزاران کودک آواره و بیافق را به سربازان یکبعدی تبدیل کردند. همزمان، عبدالله عزام و اسامه بن لادن با تأسیس مکتبالخدمات، داوطلبان عرب را از سراسر خاورمیانه به پیشاور گسیل داشتند. جهاد بومی افغانها که در ابتدا دفاعی قبیلهای در برابر اشغالگر خارجی بود، مستقیماً به یک پروژه ایدئولوژیک فراملی پیوند خورد.
برای انسانهایی که روی این پوسته زمین زیست میکردند، ژئوپلیتیک چیزی جز بوی غلیظ سوخت دیزل BTR، بوی باروت نمکشیده و سفیر مینهای پروانهای PFM-1 نبود که دست و پای کودکان را در مزارع درو میکرد. در خانه، شوروی با پدیدهای بالینی به نام «پسران رویینتنی» مواجه شد؛ تابوتهای فلزی لحیمشدهای که به آپارتمانهای تنگ خروشچوفکا بازمیگشتند و مادرانی که حق نداشتند صورت تکهتکهشده پسرشان را ببینند. کهنهسربازان تروماتیزهشده با پاسخی سرد از سوی بروکراتهای مسکو روبهرو میشدند که «ما شما را به آنجا نفرستاده بودیم»؛ پاسخی که آنها را مستقیماً به آغوش باندهای جنایتکار سازمانیافته و نهادهای امنیتی نوظهور در آستانه فروپاشی اتحاد شوروی سوق داد. با فروپاشی ۱۹۹۱ و پایان صفهای طویل نان و کیسههای اووسکا، ویروس خشونت متوقف نشد، بلکه صرفاً جابهجا گردید. جنگ اول چچن در ۱۹۹۴ با دکترین ملیگرایانه جوهر دودایف آغاز شد، اما نبرد خونین گروزنی و نابودی کامل شهر زیر آتشبارهای سنگین روسیه، ماهیت منازعه را دگرگون ساخت. ورود فرماندهان عرب-افغان مانند ابنالخطاب و پیوند او با شمیل باسایف، مبارزه سکولار چچن برای حق تعیین سرنوشت را به یک «امارت سلفی» تبدیل کرد. پوتین برای مهار این بحران، الگوریتم «چچنیزه کردن» را به اجرا گذاشت: واگذاری سرکوب به باندهای بومی قدیروف، برپایی اردوگاههای فیلتراسیون چرنوکوزوفو و تبدیل تروریسم به ابزاری برای تثبیت قدرت مطلق امنیتی در مسکو .
همزمان در افغانستان، با خروج شوروی و سقوط نجیبالله، کابل به مسلخ جنگهای داخلی مجاهدین تبدیل شد تا آنکه طالبان از دل مدارس دیوبندی و انضباط قبیلهای پشتونوالی سر برآوردند. همانطور که ژیل کپل اشاره میکند، طالبان نهادهای مدرن دولتی را محو ساختند و حاکمیت را به سه کارکرد اعمال اخلاق متصلب، کسب درآمد و ادامه جنگ تقلیل دادند. القاعده نیز زیر نظر الظواهری با چرخش از دشمن نزدیک به «دشمن دور»، حمله به قلب نظام بینالملل را جایگزین ساخت. اما شگفتآورتر، مشاهده همین شالوده ساختاری در مدلهای دولتی خاورمیانه است. اوباش حاکم، پس از انقلاب ۱۹۷۹، با بنا نهادن یک ساختار متصلب مبتنی بر اسلام سیاسی، الگویی هیبریدی از حکمرانی را شکل دادند که در آن نهادهای رسمی بروکراتیک به مرور زمان توسط نهادهای موازی امنیتی و نظامی مهار شدند. مینیونهای سپاه به رهبری قاسم سلیمانی، دقیقاً همان دکترین جنگ ناهمتراز و شبکهسازی از بازیگران غیردولتی را در عراق، سوریه، لبنان و یمن پیاده کرد که برای ایجاد یک کمربند امنیتی طراحی شده بود. در درون ساختار قدرت هر دو رژیم در مسکو و تهران، موازنه قدرت سیاسی به سمت هستههای پنهان و شبکههای غیررسمی نفوذ سنگینی میکند؛ جایی که تصمیمگیریهای کلان در اتاقهای دربستهتر بیت یا دالانهای نهادهای اطلاعاتی صورت میگیرد و شخصیتهای سیلوویکیهای کرملین مانند، فارغ از مناصب رسمی، شریانهای واقعی قدرت و جانشینی را هدایت میکنند.
اینجاست که پاتولوژی سیستم به حادترین مرحله خود میرسد: «تله بازیگر نیابتی» یا همان پدیده بازگشت پیامدها (Blowback). دولتها با خونسردی تصور میکنند که گروههای رادیکال غیردولتی، ابزارهایی یکبارمصرف برای تحقق اهداف ژئوپلیتیک هستند، اما مسئله «عامل-کارفرما» نشان میدهد که این گروهها به دلیل تغذیه از ایدئولوژیهای متصلب، به محض دستیابی به منابع تسلیحاتی و مالی، بر علیه حامیان خود میچرخند. مجاهدین افغانِ دستپخت واشنگتن به فاجعه ۱۱ سپتامبر و دو دهه جنگ فرسایشی برای آمریکا تبدیل میشوند؛ طالبانِ دستپرورده ISI پاکستان به شکل تحریک طالبان پاکستان (TTP) قلب اسلامآباد را هدف قرار میدهند؛ و حمایت از گروههای افراطی توسط ریاض، موج تروریسم داخلی را به حرمین شریفین بازمیگرداند. حتی الگوی چچنیزه کردن پوتین، واگذاری منطقهای کامل به یک سالار جنگی مسلح بومی را به همراه دارد که با باجگیری دائمی از مرکز، بودجههای کلان را میبلعد ماشین کنترل از دست رفته است. ابزار، مالک را بلعیده است.
نهایتاً زیستجهان انسانهایی که در این چرخدندهها خرد میشوند، خاستگاه تمام این فرآیندها را فاش میسازد. جنگهای طولانی، اشغال خارجی، فقر مطلق و سرکوب ساختاری، جوامع را از تمام نهادهای مدنی تهی میکنند و انسانها را به غرائز اولیه بقا عقب میرانند. در چنین بستری، ایدئولوژیهای رادیکال و شبکههای فراملی، کاتالیزورها و توجیهگرهای روانی خشونت هستند. وقتی دولتها برای حفظ قدرت خود، نهادها را ویران میکنند و جامعه را در حالت استثنایی دائمی نگه میدارند، سیستم به نقطهای بازگشتناپذیر میرسد؛ نقطهای که در آن، بازتولید دشمن و آفرینش بحران، تنها سوخت باقیمانده برای روشن نگهداشتن موتور نیمسوز حکمرانی است. ماشینهای قدرت تا آخرین لحظه سرنگونی در همین الگوریتم خشن دست و پا میزنند. آنها میجنگند چون کار دیگری بلد نیستند. آنها میکشند چون برای زیستن گزینهای ندارند.