وقتی دشمن درون پادشاه است
شائول اولین پادشاه اسرائیل بود. از نظر ظاهری دقیقاً چیزیه که مردم میخوان. قدبلند، کاریزماتیک، جنگجو. چون جامعه یک «تصویر قدرت» میخواد و شائول این تصو...
شائول اولین پادشاه اسرائیل بود. از نظر ظاهری دقیقاً چیزیه که مردم میخوان. قدبلند، کاریزماتیک، جنگجو. چون جامعه یک «تصویر قدرت» میخواد و شائول این تصویر رو داره. بعد از پیروزیهای داوود، مردم شعری میخونن که مضمونش اینه که شائول هزاران نفر رو شکست داده، اما داوود دهها هزار نفر رو. همین یک مقایسه، ذهن شائول رو میشکنه. چون مشروعیتش به چیزی بیرونی وابسته است و اون نگاه مردمه. تا اینجای داستان داوود هنوز هیچ قدرت سیاسی واقعی نداره، حتی تهدید نظامی هم نیست. ولی شائول از تصویر آینده میترسه چون دشمن واقعی شائول داوود نیست، ترس خودش از جایگزین شدنه. شائول کمکم از پادشاهی که باید کشور رو اداره کنه تبدیل میشه به انسانی که تمام انرژیاش صرف پیدا کردن و حذف داوود میکنه. تقریباً همون پدیدهای که در بعضی سیستمهای سیاسی زیاد میبینیم و خواهیمدید، ساختاری که ظاهراً قرار بوده برای حل مسئله وجود داشته باشه، تبدیل میشه به ماشینی برای حفظ خودش. از طرف دیگه چند بار داوود فرصت میکنه شائول رو بکشه اما اونو نمیشکه، چون داوود میخواد پادشاه بشه؛ اما نمیخواد مشروعیت پادشاهیاش با قتل سیستم قبلی آلوده شه! داوود بعداً که به پادشاهی میرسه، همون داوودی که از سقوط شائول درس گرفته بود، در ماجرای اوریای حِتّی و بتشبع خودشم گرفتار سوءاستفاده از قدرت میشه. تورات حتی قهرمان خودش رو هم تطهیر نمیکنه. نمیگه «آدم خوب اومد و آدم بد رفت» میگه قدرت وقتی وارد انسان میشه، اون رو امتحان میکنه. شائول قربانی ترس از دست دادن قدرت شد. داوود قربانی داشتن قدرت. یکی قبل از گرفتن تاج سقوط کرد، یکی بعد از گرفتن تاج.
شائول فکر میکرد مشکلش داووده. نفهمید مشکلش، ترسی بود که داوود در ذهنش فعال کرده بود. و داوود هم فکر میکرد چون شائول نیست، پس از شائول متفاوته؛ تا وقتی که خودش صاحب همون چیزی شد که شائول رو خراب کرده بود.