کمی درباره مهاجرت
سکوت دقیقا از همان ثانیه ای آغاز میشود که تماس تصویری قطع میشود. دکورها فرو میریزند و انسان با واقعیت عریان جابجایی تنها میماند. بزرگ ترین خودفریبی بشر، تقدس بخشیدن به خطوط فرضی روی نقشه است؛ این باور که مرزهای جغرافیایی، مرزبانان روحی او نیز هستند و گمرک مبدا، پاسگاه تفتیش خشم های تلنبارشده، حقارت های رسوب کرده و اندوه های موروثی است. انسان گمان میکند چمدانش را که ببندد، سگ سیاه افسردگی اش پشت گیت های خروجی جا میماند. این یک ساده لوحی ازلی است، این تصور که با تعویض جغرافیا، ساختار روان نیز از نو متولد میشود.
تصویر مهاجر در افکار عمومی غالبا میان دو قطب مهمل نوسان میکند، ۱. نابغه سرکوب شده ای که برای فتح جهان رفته است، ۲. فراری بی تعهدی که پشت به خانه کرده. واقعیت اما تن به این مرزبندی های ساده نمیدهد. جابجایی توده ای امروز، خروج انسان های کاملا معمولی از وضعیت های کاملا غیرعادی است. در این هجرت دسته جمعی، ملغمه ای از نیت ها و تیپ ها کنار هم نشسته اند، از روحی که در جستجوی امنیت فیزیکی میدود، تا کسی که صرفا از مسئولیت های فردی اش میگریزد. آنها نه قدیس اند و نه خائن؛ آنها پیاده نظام یک فرار بزرگ اند که لای چرخ دنده های واقعیت خرد میشوند تا فضا و امکانی برای تنفس پیدا کنند.
با این حال، جابجایی یک آزمایش فشار بی رحم است. وقتی داربست های بیرونی — یعنی زبان مادری، شبکه روابط قدیمی و نقشهایی که فرد در محیط آشنا برای خود ساخته بود — حذف میشوند، هسته سخت روان عریان میشود. آدمی که در خانه قبلی اش ناامن، تاییدطلب یا پرخاشگر بود، در خانه جدید متوجه میشود که این ویژگی ها زیر لایه های رفاه یا نظم شهری میزبان غیب نمی شوند، بلکه غلیظ تر و بی دفاع تر بیرون میزنند. خشم فرد از بی قانونی موطنش، جایش را به یاس و سرخورده شدن از بوروکراسی سرد کشور جدید میدهد. جنس تنش عوض میشود، اما ماشین تولید رنج با همان سوخت قدیمی کار میکند. این تغییر سیستم عامل نیست؛ صرفا اجرای همان نرم افزار فرسوده روی سخت افزاری گران قیمت تر است.
این بازتولید الگوها، در سطح جمعی و در کلونی های مهاجران وضوح بیشتری می یابد. در این ساختارهای مینیاتوری، میتوان دید که چگونه انسان ها به شکلی غریزی همان روابط بیمارگونه، همان سلسله مراتب حقیرانه و همان رقابت های فرساینده برای اثبات موفقیت را که روزی از آنها شاکی بودند، در زمین جدید بازسازی میکنند. اینجاست که میبینیم خانه قدیمی صرفا یک مختصات جغرافیایی نبود، بلکه منظومه ای از الگوهای رفتاری نهادینه شده بود که مسافران آن را سطر به سطر در حافظه عضلانی خود به قلمرو جدید آورده اند!
اما برای حفظ عدالت تحلیلی، باید مرزی دقیق میان دو معنای متفاوت از رفتن کشید. انکار چشم اندازهای متفاوتی که جغرافیا خلق میکند، حماقت است. برای روحی که در خفقان و فرسایش سیستماتیک در حال متلاشی شدن است، عبور از مرز یک نجات فیزیکی قطعی و مشروع است. بعضی مرزها واقعا مرز میان زیستن و بقای صرف اند. جغرافیا میتواند به انسان امنیت، پاسپورت معتبر و حق شهروندی بدهد، اما خطای بنیادین، یکی انگاشتن این نجات فیزیکی با دگرگونی درونی است. محیط جدید میتواند زمین بازی بهتری به تو بدهد، اما نمیتواند از تو بازیکن بهتری بسازد. او پوست تو را نجات میدهد، اما هویتت را بازسازی نمیکند.
این وضعیت شبیه به پیوند زدن تکه ای از یک پوست سالم و بیگانه بر روی جراحتی عمیق است؛ پیوند در ظاهر میگیرد و پوست جدید منسجم به نظر میرسد، اما بافت های عصبی زیرین همچنان پالس های قدیمی درد، ترس و اضطراب را به مغز مخابره میکنند. جغرافیا میتواند پوشش بیرونی زندگی را اتو بکشد، اما رشته های عصب روان تو، هنوز به همان کانون های قدیمی رنج متصل اند.
این پست، در نهایت نه درباره جغرافیا، بلکه درباره میل ازلی انسان به تعویض صحنه نمایش است. خود من که این کلمات را با چنین لحن سرد و کالبدشکافانه ای مینویسم، بارها روی همین میز تشریح نشسته ام. من نیز بارها آدرس ها، نقاب ها، پروژه ها و ایده هایم را عوض کرده ام تا با آن من کرخت و دست نخورده روبرو نشوم. همه ما به نحوی در حال قاچاق کردن ضعف هایمان به فضاهای جدید هستیم. ما به طرز ترحم برانگیزی فکر میکنیم با تغییر دادن سالن تئاتر، نمایشنامه هم عوض میشود.
اما داستان کثیف تر و ساده تر است، انسان غالبا دنبال یک زندگی جدید نیست؛ او فقط صحنه شیک تری میخواهد تا تکرارهای کهنه و ضعف های گذشته اش را روی آن بازی کند. بنده، در انتهای این گزارش تشریح، وقتی ابزار جراحی را روی میز میگذارم و به تمام نقاب ها و فرارهای شخصی ام نگاه میکنم، میبینم که هیچ گمرکی در جهان نمیتواند کسی را از خودش قاچاق کند. تو، هر جا بروی، خودت را تمام و کمال با خودت خواهی برد؛ و وحشت بزرگ درست در همان ثانیه ای آغاز میشود که در اتاق جدید چمدانت را باز میکنی و میبینی اولین چیزی که از آن بیرون می آید، همان کسی است که تمام عمر از او فرار میکردی.
مثلاً «آوس بیلدونگ» در آلمان. آدمی که در خاک خودش عناوین دهان پرکن مدیریتی داشت یا دست کم پرستیژ طبقه متوسط را یدک میکشید، حالا در آستانه سی سالگی، در یک دوره کارآموزی فرساینده، روزها تراموا سوار میشود تا نحوه تعویض قطعات صنعتی یا مراقبت از سالمندان را یاد بگیرد. او لای چرخ دنده های یک سیستم کارگری ارزان قیمت دست و پا میزند، اما شب ها در جمع های کوچک مهاجران، بحث های بی پایانی راه می اندازد درباره اینکه «کدام شهر باکلاس تر است؟». تماشای این کل کل ها خنده دار و غم انگیز است؛ دعوا سر اینکه مونیخ خستهکننده اما باکلاس است یا برلین کثیف اما زنده، همان بازتولید فرسوده و قدیمیِ مرزبندی های بالا شهر و پایین شهر در وطن است. ذهن تشنهی تفاخر، تغییر نکرده؛ فقط املای محله ها عوض شده است. ( فقط از سر دعوت به نگاه به یک نمونهی عینی، از تمام ناظران و تحلیلگران گمنام این کوچ تودهای دعوت میکنم تا همهی آنچه را که دربارهی واقعیتهای آوسبیلدونگ، نرخهای نجومی و غارتگرانهی کارچاقکنهای داخلی، ماراتن فرسایندهی آزمونهای زبان و در مقابل، حقوق واقعی و شرایط زیست عینی آنسوی مرزها وجود دارد بخوانند و اگر جایی از این فرآیند، این بازار استثمار را «نرمال» میدانند، چند خطی دربارهی نگاه و دلایلشان بنویسند و با بقیه به اشتراک بگذارند)
یا آن تصویر رمانتیک از شهرهای کارت پستالی اروپا. جوانی را تصور کن که در باران سیل آسا و استخوان سوز آمستردام، کوله پشتی غول پیکر و شبرنگ یک شرکت دلیوری غذا را به پشت انداخته و روی دوچرخه رکاب میزند. او باید میان باد تند و خیابان های لغزنده مانور بدهد تا یک پیتزای نیمه گرم را به مقصد برساند. اما وقتی نوبت به سهم فضای مجازی میرسد، عکسی از زاویه ای کارت پستالی از کانال های آب و خانه های شیروانی آمستردام منتشر میکند با یک کپشن فیلسوفانه درباره «رها شدن در آغوش آزادی».
پشت صحنه این استوری اما سهمگین تر است، یک اتاق ۱۲ متری اشتراکی در حاشیه شهر، با بوی ماندگی روغن ارزان قیمت و لباس های خیسی که روی رادیاتور پهن شده اند تا خشک شوند. جایی که او مجبور است حریم خصوصی اش، دستشویی اش و خستگی هایش را با سه غریبه از سه ملیت دیگر شریک شود که آنها هم مثل او در حال تظاهر به موفقیت اند.
تمام این دویدن ها، تحقیرها و شب بیداری ها در یک پرسش اضطراب آلود خلاصه میشود که مثل یک ذکر روزانه در کلونی های مهاجران تکرار میشود: «پس کی سیتیزن شیپم می آید؟»
آن ها منتظر آن پاسپورت جدید یا برگه شهروندی هستند؛ اما نه به عنوان یک ابزار اداری برای سفری بی ویزا، بلکه به عنوان یک نجات دهنده مابعدالطبیعی. آنها گمان میکنند روزی که آن تکه کاغذ یا پاسپورت ملّیت جدید به دستشان برسد، تمام احساس معلق بودن، غریبگی و حقارت های پنهانشان تبخیر خواهد شد. پاسپورت قرار است به شب های تنهایی شان مشروعیت ببخشد و گذشته متلاشی شده شان را ترمیم کند. تراژدی اصلی، درست فردای روزی استارت میخورد که جشن سیتیزن شیپ تمام میشود. برگه ها امضا میشوند، پاسپورت جدید در جیب قرار میگیرد، خطوط فرضی جغرافیا رسما تسلیم میشوند، اما صبح روز بعد، وقتی فرد در آینه آن اتاق کوچک به خودش نگاه میکند، میبیند هیچ معجزه ای رخ نداده است.