پیرامون عادت به ساخت زاویهی قائمه
نسلهای قبل نیست تا سه نسل بعد را هم در یک «قربان شما» جا بدهد. از دور که نگاه کنی، انگار یک موفقیت تاریخی رخ داده. انگار بالاخره آن ستون فقرات لرزان قدیمی کمی جان گرفته. اما اگر کمی دقیقتر نگاه کنی، میبینی نه، ما ارادتورزی را تعطیل نکردهایم. فقط ارباب را عوض کردهایم
نسل جدید کمتر جلوی آدمها خم میشود. مثل قدیمترها ارباب معلوم بود. کتوشلوار داشت، مهر داشت، اتاق داشت، تلفن داشت، یک نوع اطمینان خیرهکننده داشت که وقتی وارد اتاق میشد، آدم ناخودآگاه شانهاش را جمع میکرد. حالا آن حالت عوض شده. ارباب امروز ممکن است یک شماره تلفن ذخیرهشده باشد. یک آدم که اگر جواب پیامت را بدهد، حس میکنی یک طبقه بالا رفتهای. ممکن است یک پاسپورت باشد. یک ویزای آلمان. یک فالوئر درست و حسابی. یک اکانت درست و حسابی. یک نفر که بلد است جملههای قشنگ بگوید و از همه مهمتر، بلد است طوری وانمود کند که انگار هیچوقت به کسی وابسته نبوده. این آخری خیلی مهم است. چون جدیدا دیگر فقط دنبال قدرت نیستیم. دنبال اینیم که به قدرت، شیک و بیصدا وصل شویم. جک و جانوران این فلات که ما باشیم با مهارت و فهم و استخوانبندیمان اعتبار نمیگیریم. همه مدام دارند ثابت میکنند که به یک حلقه بالاتر وصلاند. «فلانی رو میشناسم» در این پوچگرایی، مهم نیست خودت چه هستی. مهم این است که چند سانتیمتر با مرکز اعتبار فاصله داری. این وضعیت را به اسم زرنگی هم جا میزنند. انگار اگر یاد بگیری به قدرت مالیده نشوی، باختی.
مهاجرت هم همینطور شده. دیگر فقط یک حرکت نیست. برای خیلیها تبدیل شده به یک طبقهی منزلت. یکی میگوید «ویزام اومد» کسی نمیپرسد آن طرف چه خبر است. خوشحال است یا نه. زیر کار له میشود یا نه. هنوز نفس میکشد یا فقط دارد از یک محیط خفهکننده به یک محیط خستهکنندهتر میلغزد. نه، این سؤالها زیادی واقعیاند. زیاد به درد پستهای تمیز و مرتب نمیخورند. مهاجرت برای بعضیها شده شبیه سکهی طلا. چیزی که باید نشان بدهی. و آدمِ درمانده از این هم عقب نمیماند. حتی فرارش را هم بستهبندی میکند. عکس فرودگاه، لپتاپ، قهوه، ساعت پنج صبح، متنِ «خستهام ولی میسازم»، و بعد یک جهان خسته که با کف زدن کوتاه میگوید: آفرین، تو از ما جلو زدی. گاهی حس میکنم حتی فرسودگی را هم به عنوان سرمایه میفروشیم. له شدی؟ خب حداقل خوب له شو. مرتب و قابل نمایش. خوداستثماری هم از همین جنس است. بالاخره بردگی باید نورپردازی داشته باشد. باید زیرش یک موسیقی بیاید. باید کسی بگوید این «هَسل» است، این «ساختن خود» است. همیشه هم ساختن نیست. گاهی فقط دارد آدم را از وسط میجود و بعد اسمش را میگذارد پیشرفت. آدمی که خودش را روی آتش گذاشته و بعد با لبخند دارد به بقیه نشان میدهد که چقدر مقاوم است. چه نمایشی بهتر از این؟
بعد هم اخلاقیاتِ کشسان میآید. دیگر فقط نگران درست بودن نیستند. نگران دیده شدنِ درست بودناند. کمک کردن، اعتراض کردن، غمگین بودن، حتی سوگواری، حتی انتقاد، اگر در قاب درست نیفتد، انگار اصلاً اتفاق نیفتاده. یک نمایشگاه فضایل پوچگرایانه راه افتاده که توش ژست عرضه میکنند. همهشان یک چیزی را میخواهند ثابت کنند، من هنوز خوبم. من هنوز درستام. من هنوز از این باتلاق بیرونم. در حالی که معمولاً همان حسادت، ترس، خستگی، و نیاز قدیمی به تأیید، زیر همهی اینها چمباتمه زده. بیماری همانی است که بود. فقط لباس عوض کرده. قدیمترها میدیدی آدم در برابر یک رئیس، یک مأمور، یک صاحبکار، یک اسم سنگین یا بطور خلاصه یک دهن گشاد، چگونه خودش را جمع میکند. حالا همان ساز-و-کار رفته داخل رزومه. اوائل فکر میکردم چون جلوی باجه کمتر دولا میشویم، آزاد شدهایم. نه. فقط شکل پایینافتادن شیکتر شده. و من هم بیرون این سیرک نیستم. نه که خیلی دلم بخواهد این را بگویم، ولی راستش را اگر بخواهم بگویم، خودم هم همان آدمیام که موقع حرف زدن با صاحبخانه صداش را یک درجه پایین میآورد. همان که موقع دیدن لایک جمعی در کلابهاوس، انگشتش برای یک لحظه بیشتر روی صفحه میماند تا چند ساعت بیشتر داخل قبیله بماند و خیلی هم منزوی نشود. خیلی وقتها اهلِ حقیقت نیستیم. اهل ماندن و جا باز کردنیم، اهل اینیم که یک جوری خودمان را به دیوار قدرت تکیه بدهیم تا نیفتیم. بعد به این میگوییم عقلانیت. کمدی کثیف. از آزادی نمیترسیم به آن معنای شاعرانهای که دوست دارند برایش شعار بدهند. از مسئولیتش میترسیم. از اینکه ناگهان کسی نباشد که تقصیر را بیندازیم گردنش. از اینکه دیگر هیچ «بالادستی» نباشد تا شکستمان را با آن معامله کنیم. از این میترسیم که مجبور شویم با معیارهای خودمان زندگی کنیم، خودمان تصمیم بگیریم، خودمان هزینه بدهیم، و خودمان بپذیریم که هیچ شمارهای، هیچ پاسپورتی، هیچ آدم مهمی، هیچ حلقهی نفوذی، هیچ ارباب تازهای قرار نیست جای خالی ستون فقرات تمریننشده را پر کند. هر بار یک ارباب میرود، ما با عجله دنبال یکی دیگر میگردیم. چون ظاهراً خالی بودن، از بد بودن ارباب هم سختتر است.
ارباب عوض میشود. عادت به زانو زدن میماند. و تا وقتی این را با گوشت و پوست نفهمیم، فقط شکل زنجیرها عوض میشود، نه وزنشان.