یک داستان مضحک
یک داستان مُضحِک من احضار شدهام. نامهای بدون امضا، بدون مهر، بیهیچ نشانی از مرجع صادرکننده، صبح یکی از روزهای بینام، زیر در خانهام افتاده بود، درست در لحظهای که برای بستن بند کفش خم شده بودم. کاغذی با عبارتی که نه تهدید بود، نه درخواست، بلکه نوعی فرمان خشک و بیتأکید: «حضور شما الزامیست. از تأخیر خودداری فرمایید.» آنقدر بیمقدمه، آنقدر مطلق، که ناخودآگاه، همان روز، بدون آنکه بدانم باید کجا بروم، شروع کردم به آماده شدن، گویی چیزی درونم از پیش میدانست که بالاخره نوبت من هم خواهد رسید، حتی اگر برای جرمی بینام، حتی اگر در دادگاهی که نه قاضی دارد، نه درکی از عدالت. از آن روز، دیگر خانهی من شبیه خانه نبود. چیزی در هوا تغییر کرده بود. دیوارها مثل نگاههای منتظر شده بودند و پنجرهها، حالا بیشتر از آنکه نور بیاورند، صدایی از بیرون به درون میفرستادند که همیشه شبیه قدمهایی بود که از پلهها بالا میآیند، اما هرگز نمیرسند. هر شب، آماده میخوابیدم، کفشهایم را کنار تخت میگذاشتم، شناسنامهام را زیر بالش، و چشمهایم را روی سقفی باز میکردم که دیگر هیچ شباهتی به همان سقفی که سالها دیده بودم نداشت. انگار همهچیز، کمکم داشت خودش را از من پس میگرفت، انگار تعلق، یکباره لغو شده بود. دفترها را ورق زدم، ادارهها را گشتم، بخشهای پذیرش را، راهروهای باریک را، پیشخوانهای خاکگرفته را، مردان فربهای که کت و شلوارهای تیره پوشیده بودند را و زنهایی که لبخندشان شبیه اخطار بود را. همه چیز در سکوتی مشترک گم شده بود. وقتی میپرسیدم که این نامه مربوط به کجاست، فقط شانه بالا میانداختند یا سرشان را پایین میانداختند و میگفتند: «اگر احضار شدهاید، خودتان باید بدانید برای چه.» و این جمله، همانقدر مرا میترساند که دیوانهام میکرد. چون نمیدانستم. هرچقدر در ذهنم دنبال گناهی، اشتباهی، قصوری میگشتم، چیزی پیدا نمیکردم، نمیدانی همین نبودنِ جرم، خودِ اتهام است؟ شبها، در خانهای که دیگر خانه نبود، نامه را دوباره و دوباره میخواندم، برای آنکه مطمئن شوم هنوز همانجاست، که واقعیست، که من هنوز در داستانی هستم که در آن احضار شدهام. و در عین حال، خزندهی ترسناک امید، ذهنم را میجَوید: اگر اشتباهی شده باشد؟ اگر نامه برای من نباشد؟ اگر گناهی کردهام که آنقدر عمیق دفن شده که دیگر به یادش نمیآورم؟ و اگر اصلاً قرار است بیهیچ دلیلی محاکمه شوم؟ آیا اصلاً کسی هست که محاکمه نشود؟ و هر بار که سعی میکردم از این هزارتوی پوچ بیرون بیایم، دیواری بلندتر جلویم قد میکشید: زمان. زمانی که در حال گذر بود، اما هیچ اتفاقی نمیافتاد. هر روز که میگذشت، احساسم به اینکه «نکند دیر کردهام» بیشتر میشد، و این اضطراب، مرا بیشتر درگیر آماده شدن میکرد، بیآنکه بدانم برای چه. تا اینکه، یک شب، زنگ خانه به صدا درآمد. و در آن لحظه، برای اولین بار، فهمیدم که دیگر دیر شده. زیرا آدمی که بیش از حد آماده شده، دیگر نمیداند چگونه راه برود. و من، حالا فقط آدمی بودم با کفشهایی براق، کاغذی زردرنگ، و ذهنی که سالها پیش، بهخاطر فرمانی بیمنبع، دست از اندیشیدن برداشته بود.
خواندن یادداشت ←